السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

291

تفسير الميزان ( فارسي )

مىشود ، و از اينكه علم همه غيبها را به طور انحصار براى خداوند اثبات مىكند استفاده مىشود كه مراد از علمى كه از خود نفى مىكنند و مىگويند : * ( « لا عِلْمَ لَنا » ) * اصل علم نيست بلكه همان جميع علوم غيبى است كه براى خداوند اثباتش مىكند ، زيرا ظاهر گفتارشان كه مىگويند : « * ( إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ ) * - بدرستى تويى علام الغيوب » دلالت دارد بر اينكه اين بيان تعليل مىكند نفى را و معلوم است كه انحصار علم همه غيبها در خداوند سبحان دليل بر اين نيست كه غير خداوند فاقد اصل علم هستند ، مخصوصا در اينجا كه سؤال خداوند از اين است كه مردم چگونه دعوت شما انبيا را پذيرفتند ؟ چون علم به چگونگى پذيرفتن مردم از قبيل علم به غيب نيست بلكه از قبيل علم شهودى است ، پس معلوم شد اينكه انبيا گفتند * ( « لا عِلْمَ لَنا » ) * نفى مطلق علم نيست بلكه نفى علم حقيقتى است كه به عالم غيب هم راه داشته باشد . چه پر واضح است كه علم تنها به مقدار قدرتى كه از جهت اسباب و متعلقات دارد واقع را براى صاحبش كشف مىكند نه بيشتر ، و نيز واضح است كه آنچه از يك موجود در چشم يك بيننده منعكس مىشود تنها عكسى است از آن نه واقع و حقيقت آن ، زيرا واقع و حقيقت آن امرى است كه به جميع اجزاى موجود در خارج و جميع اجزايى كه قبل از آن موجود به لباس هستى در آمده بوده‌اند و همچنين موجوداتى كه همزمان با آن موجودند ارتباط و بستگى دارد ، و ناگفته پيداست كه علم حقيقى به اين موجود خارجى براى كسى دست مىدهد كه به جميع موجودات قبل از آن و همچنين جميع موجودات همزمان با آن و بلكه به صانع آن يعنى خداوندى كه اجل از آن است كه در حيطه تصور كسى در آيد احاطه پيدا كند ، و اين احاطه امرى است فوق طاقت بشرى . در اين عالمى كه از يك طرف وسعت بى نهايت و عظمت اجرام فلكى و كهكشانهاى آن انديشه و فكر بشر را خيره و مبهوت ساخته و از طرف ديگر دقايقى كه در شكم اتمهاى ريز و ذرات ذره بينى آن نهفته شده عقلش را تباه و چنان سرگردانش نموده كه اگر بخواهد فكر خود را بين اين دو سنخ موجود خرد و بزرگ جولان دهد جز حيرت چيزى عايدش نمىشود . آرى آدمى را از موهبت فكر و نور خرد جز اندكى ناچيز مانند چراغموشى كه مسير كوتاه زندگيش را روشن ساخته بسان شمعى كه در ظلمات شبى ديجور پيش پاى صاحبش را هويدا كند ارزانى نداشته‌اند ، بنا بر اين بايد گفت هر چيزى كه مورد علم ما قرار مىگيرد حقيقت و واقعيتش وابسته و مربوط به موجودات اطراف خود و آن موجودات هم به موجودات ديگر و همچنين . . . و اين موجودات حقايقى هستند كه به كلى از علم و ادراك آدمى غايبند ، پس اين موجود مفروض هم حقيقتش از حيطه علم ما بيرون است ، و ما وقتى مىتوانيم بطور حقيقت